تبليغاتX
!...تنها... زیر بارون


!...تنها... زیر بارون

...!گاهی سکوت کن!شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد

من و تو آن دو خطیم آری موازیانِ به ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدیگر نرسیدن بود

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت21:2توسط بارانی |

توی این دنیا هیچ کس نیست که بهم حق بده.همه منو مقصر میدونن...چرا هیچ کس نمیفهمه؟؟؟؟؟؟گناه من ندونستن بود...ندونسته اونو پس زدم...ولی اون چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟اون که میدونستو گذاشت رفت...اون که اشکامو دیدو رفت...این گناهش سنگینتره...من گناهی جز ندونستن ندارم...!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت17:7توسط بارانی |

قلبم به نبودنت باور کرد...!باور کرد که همه چیز تموم شده.باور کرد که اگه زیر خاکم بره نظرت برنمیگرده...پس منم قلبم و به روت میبندم.دیگه نمیذارم قلب کوچیکم غصه بخوره...واسه منم تموم شد...محبتمو دستامو عشقمو به کسی جز تو میدم حتی اگه اونو ..............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

   

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت18:33توسط بارانی |

به اندازه ی تمام دلتنگی های دنیا دلم گرفته....خسته ام...خیلی خسته....!

یه روزی یه جایی یه دلی رو شکوندم...حالا دارم تاوان پس میدم...!

ولی من طاقت ندارم...نمیتونم...نمیشه...ولی هیچکس نمیفهمه....هیچکس...!

حالام میخوام برم...چون تحمل تاوان پس دادن ندارم...!

میدونم وقتی برم سرنوشت بدی انتظارمو میکشه.ولی هیچ چیزی بدتر از این عذابی که دارم میکشم نیست...!

پس میرم...چون دیگه تحمل ندارم...!

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت15:31توسط بارانی |